آرامش وجود من
*****من با تو به آسمان نظر کردم*****
در کهکشان هایی فراتر از
زمین ما. در آنجا که فقط زیبایی ها
هستند تا بدرخشند و تو آنقدر مهربانی که فراتر از همه چیز و همه کس ، گاهی حتی به
خاموش ترین و پرت ترین دل ها هم نوری از خود می تابانی . آنقدر که آن دل ستاره ای
شود و همچون تمامی هستی ، در مداری به محوریت تو به گردش درآید... و من تنهایی بودم ، خاموش
و فراموش کار تر از همیشه ، گمشده در کوچه پس کوچه های جاده ی زندگی که می رفت تا
ساده و بی سر و صدا ، ذره ای از سیاه چاله ی عظیم و خاموش بی تو بودن شود. و تو باز هم از پس صدها پرده ی فراموشی من ، فراموشم
نکردی ! تو با من چه کردی... این شعر رو پنج سال پیش نوشتم.شاید خیلی ابتداعی باشه ...ولی توی این سالها هیچ وقت بیت آخرش رو نتونستم اون جوری که میخوام ایجاد کنم...نمی دونم چرا این روزا بالاخره تونستم...کاش هیچ وقت نمی شد... ای حس غریبِ من ؛ ای واژه ی بی پایان ناخوانده تر از فردا ؛ سرسخت تر از پیمان ای برقِ خراش شب، از خنجرِ رعدِ ابر ای جوش و خروش موج ؛ ای ساحره ی بی صبر معشوقه ی ناخوانده ؛ ای عشق! بخواب آرام مدفون شو و ناپیدا ؛ بَردار دل از این نام در خاطره ام یادت ، خاموش و رها مانده در اشک درخشیدی ، ای حسرتِ جا مانده... دوباره تشنه ی طوفان ؛ دوباره گنگ و پریشان ؛
قرین غربت و سرما چه ازدحام سکوتی ؛ چه پرشراره سرودی ؛ دلم
پر است ز غوغا صدف بریز به ساحل ؛ خروش موج تو ای دل ؛ همیشه
قافیه ساز است که بانگ از تو برآرم ؛ که لحظه لحظه شمارم ؛
عبور ثانیه ها را نوای دانه ی باران ؛ حریر پاک بهاران ؛ تمام حس
من از توست برای شعر حضورت ؛ سروده های صبورت ؛ لبالبم ز
تمنّا طلای ساحل زیبا ؛شکوه آبی دریا ؛ همیشه چشم به
راهم ببار ابر سپیدم ؛ ستاره چین امیدم ؛ بتاز فاصله
ها را... بر سپیدی های کاغذ زیر نور شمع روشن چون عبوری می نماید کز میان بارش برف درخشان در دل شب میرسد تا نام پاکت نام زیبایی که همچون کلبه ای پرمهر و کوچک آشنا و گرم و روشن آشیانی بی مثال است همچو رویایی لطیف و پاک و آرام همچو یک رویای برفی... هنوز صحنه ی رنگین زندگی برجاست چه می شود که سواری سپید برخیزد؟ ز آن دمی که ز افلاک بر زمین آمد تبار آدمیان و سلاله ی شیطان هنوز قصه همان است ، سیب یا گندم نوای وسوسه بی حد و مرز می پیچد منی که راحت اسیر هجوم اهرمنم و سرسپرده ی دنیا و بنده ی اوهام چگونه سینه ی تنگم ، به رزمگاه ظهور به خویش دشنه و باران تیر می بیند؟ امشب از آرامش ماه همیشه آشنا ، گهگاه بر تب و لرز شبانگاهم چرا امید می تابد؟ اسب تازان قرارم کز لگام ترس رم کرده ست بی مهابا در مسیر پر شکوهی امتداد خشکی و دریا زیر آوار خروش موج بر آرامش ساحل از چه روی این گونه میتازد؟ در گریز از سرزمین ناب آسایش... خواب یا بیدار و شاید مست یا هشیار از حقیقت یا خیال خاطرم چیزی نمیدانم ولی ای ماه تابنده... نور خود را از جهان تار من برگیر تا برای ظلمت فردای خود آماده تر باشم خوب میدانم که تا هستم مقصد اسب قرارم تا به سوی بی سرانجامی ست... بارها امشب ولی از ابتدا این قطعه را خواندم تا بماند حرمت امید تیشه را بر ریشه های تک درخت تیرگی هایم روا دیدم تا ز چوبش یک قلم سازم وز شکوه یاد تو،امید جانم ،جوهری روشن تا چو هر باری که تنها در کفم غم بود و تاریکی بر سیاهی های شعرم نقش بندم نام زیبای سپیدت را ای تمام راز خوش بختی تا همیشه گرمی شعرم ز مهر توست... بر خاک کویر داغ و تفتیده جاری شد و ره به بیکران بنمود اما دل سنگ سالها می سوخت در حسرت شور و جنبش دریا بیتاب ، پر از سکون و تنهایی لبریز ز شوق و واله و شیدا هر لحظه زلال و پاک تر چشمه جوشید و میان خشکی صحرا رودی شد و در برش گرفت آرام عاشقانه قطعه سنگ تنها را خورشید فرو شد و مه زیبا بر عبور رود و سنگ می تابید روزی ز پس عبور شام دگر گردونه ی روزگار می چرخید آخر ز تمام کوههای بلند وز تمام دره ها خروشان شد پیمود ره و به بیکران آویخت نامش دگر آن نبود ، دریا شد در تابش آفتاب و ظلمت شب تنها نگهش به سوی دریا بود رودی که به دست موج او سنگ است سنگی که اسیر دام صحرا بود در برت چنان لطافت رویا کابوس عبور را به سر کردم من سنگ ، تو حس پاک یک رودی من با تو به آسمان نظر کردم.... تو جامی از درخششی ،لبالب از شکوه شب مرا به رسم مهر و مه ، ز روشنی چو ماه کن بلور برج آسمان ، قرین بال حوریان شب مرا چو گوهری ز قصر خود پگاه کن ز شاهراه آسمان ببین که باز مانده ام به سوی خود ببر مرا ، رها ز دام و چاه کن به گیسوان تیره ام بتاب و رنگ طره اش ز شانه ی تلالو ات ، چو لولو سیاه کن اگر خطاست بوسه ات به گونه های خیس من به سان باده ای مرا غریق این گناه کن تک ستاره ای میان کهکشان غمگسار و راز دار چشم اشکبارم است من تمام لحظه های سرد را غرق انتظار و بی قراری ام شامگاه... دلرمیده از تمام اتفاقهای روز آشیانه ی دلم نور پاک این ستاره می شود می پرستمش ز جان ولی ز روزهای قبل لحظه های هر طلوع ، تا غروب آفتاب از برای من به سان سالهای سال بود آسمان... عرصه ی نمایش غروب بود و من پر از انتظار دیدن دوباره اش... تا که آخرین شعاع آفتاب از فراز ابرهای مرتفع رخت خویش بر کشید لحظه ها... دیر و دیرتر گذشت قلبم از میان سینه می تپید پس ستاره ام کجاست؟ تک ستاره ی سپید شام تار و تیره ام... آن ستاره ای که سالها مرا مات چشمک عجیب خود نمود .... ای نوازش لطیف روح داغ و تشنه ام ای ستاره ام مرا رها بده از میان راه و چاه این دیار از میان گردش شبانه ام تک نشانه ای ز تو ، کوچه باغ قلبم است آشنای من تو بوده ای ولی بارهاست... شامگاه من هجوم مرگ و ترس میشود ... یاس بود و تیرگی که ناگهان ز دور دست یک جرقه شعله زد باورم نمی شود...این ستاره ی من است؟ آه ای ستاره ام در پس عبور ابر باز هم تو آمدی تا بگویی از طنین مهر و از نوای شور تا مرا ز بارش تلالو ات غرق عشق و جان کنی من تمام باورم...تا همیشه تا به تو رسیدن است... مرا با خود ببر تا ماه تابنده که شامی شهسوارم گفت چه زرین است این مهتاب مرا بسپار دست باد ببر تا مغرب دریا که دیری عاشق اعجاز مغرب بود از آنجا بال و پر بگشا به سوی ابرها پرگیر که شاید در تکاپوی فراز تو ز پاکی، روشنی، امید به سان ابرها گردم و همچون دانه ی برفی ز تیغ آفتاب آسمان بگریزم و دردام گرمای نگاه هاتفش افتم که تنها نقطه ی دنیا برای ذوب سرمای وجودم مهر چشم اوست... در بدو هجوم رنج های سفر یکباره شکستم و فرو ماندم در مسیر باد، مرغ دریایی بر جست و گریز خویش میبالد در اوج خطر، ابهت طوفان بر قله ی موج بال می ساید ای در دل رعب و وحشت دریا فانوس امید شام ظلمانی ای لطافت و طراوت باران در رعد وخروش ابر طوفانی من نیز سرم هوای دریا داشت ای بهار بی خزان هستی بخش بر بوم سپید زندگانی من طرحی بنگار و روشنایی بخش ستاره از درخشش نگاه پر تلالو ات چو کورسوی خفته بود و ماه نقره فام شب ز ماهتاب چهره ات میان سایه محو شد نه ماه بود و روشنی نه بارش ستاره ها (و آفتاب روز هم به پشت ابرها گریخت) شب و سکوت و آسمان من و هجوم باورت و باز تابشی زمهر تمام دشت خفته را پر از گل ستاره کرد نوید نور و روشنی ز کوچه باغ این دیار عبور کن مسافرم که با حضور سبز تو همیشه شهر آسمان بهشت عشق میشود... چرا با تار و پود جان برایت خانه می سازم...)) بمان ای آشیان من که تنها تو شراب ناب روح تشنه ام هستی و من جز موج های پر تکاپویت به هر سویی که میرفتم سرابی خشک و سوزان بود و بیش از پیش می فهمم حریر نام زیبایت به سان پرنیانی از تبار اوج رویا بود گل ارکیده ی باغ بلورین خیال من در این فکرم هر آنچه "فاصله" میخواندمش عمری همان "دلتنگی" زیبا و بی همتای احساس است و من دیریست می دانم که بی اندازه بی تو بی سرانجامم و همچون ساحلی بی تاب موج روح بخش تو که جای رد پاهایت نشسته بر تمام من.... چو ستاره ای درخشان، شرری به ظلمت شام مشنو تو شکوه هایم ز گذار دیر ایام همه ترس من ز آتش، ز جدایی از ره توست منم آن گناهکاری که ز پاکی ات تنی شست به تمام آسمانها ، به خلوص ابرهایی که خدا کند چو باران ، به زمین ما بیایی... به شاخه های مرتف ، به آبشار برگها به خواب ناز آسمان که غرق شام تار بود به غربت دل زمین ، به چشمهای خیس من به شیهه های اسب باد که گنگ و شاهوار بود چو شاهزاده ای سوار بر اسب راهوار خویش از اوج ابرها وزید ، چه مست و کامکار بود ز موج گیسوان من میان دستهای خویش به راستی نوازشش تلالو بهار بود به آنچه سر به ابتذال ، به گفتنم فرو نکرد و آنچه گفتم اندکش ، بهشت ، مهر یار بود چه خوب بعد سالها به این یقین رسیده ام عظمت حضور تو چه آسمان تبار بود تو شمس کهکشان و من چو از توابعت شدم تمام عمر چرخشم به دور یک مدار بود پلی ز قلب من به تو در آسمان کشیده شد و حفظ این حدیث را خدا نگاهدار بود... بتاب بر هجوم تار اهرمن که از تمام کوچه ها و از تمام راه ها و چاله ها عبور کردم و به قصر با شکوه باورت رسیده ام تبلور حیات من.... تمام لحظه ها پر از شمیم با تو بودن است و نبض های من به شوق از دلم سرودن است مرا میان این غبار به شور تا تو آمدن ز خاک و باد و ابر و مه به اوج آسمان بخوان تبلور حیات من... Midoonam ye rooz miad ba ye khorshid pore nor …khorshide aasemoone khoone ee too shahri door …khoone ee k ghasedak ghased o peykemoone …ye ghanarie ghashang az residan mikhoone …pichake hayatemoon avize yedoone choob …baz mishe b eshghe maah sheipoori tange ghooroob …shab o az range zamin mishnasim na az zamoon …shabbooa khoshboo mishan ba shenidane azoon …sayeye panjeramoon roye ghali mimoone …shaba vaghti ghorse maah garde nor mipashoone …gahi nam nam mibare ashke sarde asemoon …are baroon mibare rooye ghasre fekremoon …ghatreha sooratamo gharghe boose mikonan …mano az shahre khiaal miroonan door mikonan …mano baaz ja mizaran tooye ghaabe lahzeha ….bazam in man hastam o ghafase sanie ha ای امید من ای جهان پاک ای که با تو گرم شور عاشقانه ام باز هم بخوان از طراوتت از شب و سکوت و ماه و آسمان بخوان باز هم بگو چگونه میرسد بهار در تمام لحظه های با تو بودنم در خزانی از هبوط روزهای سخت زوزه ی مهیب باد و لرزش درخت من چگونه بیقرار جرعه ای ز تو غرق ظلمت و هراسم ایستا ده ام آن زمان که بی بهانه در برت شدم تا ببارم از نوازش ترانه ات پاک آمدی ساغرم شدی در هجوم لحظه های تلخ و خشک و تار با نوازش ترنم بهاری ات ای تمام هستی من ای طریق صبح باز هم بخوان ای امید من... تا اوج آسمانی یکسان به رنگ ماتم کو آن همه هیاهو؟ کو آن همه سپیدی؟ کو مرز ماندگار پرواز پر امیدی؟ حتی چراغ کوچه بی روح و بی تلالوست وین راه سرد و تاریک راهی بدون پرتوست امشب افق یکی شد با خط تار این راه تاریک و سرد و محو است این کوچه و من و آه من رهگذار فردا این کوچه راه آخر هم غربت غریبی ست آواز شام آخر تنها نشانی من تکرار رد پایم برف نشسته در راه تنها ستاره هایم تو ، ای امید روشن ای همصدای هم راه می خوانمت ز قلبم با هر نفس ، به هر آه... همه جا خالی است... چشمم به قاب پنجره می ماند. ذرات نورانی چراغ روشن حیاط خود را از پس امواج تاریک شب شناکنان به چشم من می رسانندو گاه هم در این دریای پر تلاطم آویز شاخ و برگهای ناجی می مانند تا وجودم بیش از پیش از هجوم یک شب پاییزی پر باشد. جلو چشمانم خالی می شود...آنجا نه سایه روشنی از شاخه و نه ذره ای نور...آنجا آسمان است...در برزخی غریبانه به دنبال حضورش می گردم.آن که آنقدر بود که نمی فهمیدم...نقطه ی مقابلم تا بوسه ی سرمای اشک بر گونه هام تار می ماند....چشمهایم را آهسته می بندم..دلم به خود می خواندش.و این میان باز هم قصه ی عشق و اشک و دریا را برایم می سراید...و تمام وجودم از گرمایی آشنا لبریز می شود. چشمانم را باز می کنم.آسمان را می بینم دامن گشوده بر شاخه های درخت و چراغ حیاط.همچو نو آموزی پر از هخیجان و خواستن آهسته با دلم همصدا می شوم...ناگهان آسمان می درخشد و گرد نورانیب خود را بر تمام عناصر قاب پنجره پخش می کند و من که جز دنیایی از نور چیزی نمی بینم....
ستاره ام=ستاره ی سعادتم!
ستاره ی سپید شب ! ببین مرا
چگونه ساکت و صبور و بی پناه
فراز هفت آسمان؛به شوق تو رسیده ام
ستاره ام دوباره پشت ابر تار فاصله
به خویش رنگ آسمان شب کشید و محو شد...
اشاره ی مرا ببین به آن زمین
و مردمش که سالهاست بی هدف
چو خاکشان به دور خویش گشته اند...
ولی شراره ی غروب آن دیار
میان صوت دلنشینی از اذان
ز پله پله ابرهای سرخرنگ
مرا به آسمان رساند
به ارزشش ندیده ام میان مردم زمین
ستاره من ز سوختن ؛ ز غربت و ز انتظار
به کاخی از ستاره ها ؛ به شعله ها و نقره ها
به تو پناه برده ام ، ز حجم بی قراری ام...
ولی ز گرمی و سرور ؛طراوت و امید و نور
تو هم چو او نمی شوی...ستاره ی سپید شب!
| Design By : Pichak |


